یک شب از آسمان چشمت
ستارههای امیدم را چیدم و به دلم این
درد کشیده مهربان ، مهربانیت را هدیه دادم
رویایی بود
تا که امیدم همیشه ستاره های آسمان دیدگانت باشد
سهیل۲۰/5/1387
شانه هایم
چوسر بنهادی
غصه هایت خاطره می شد
سهیل ۱/۴/۱۳۸۷
دیشب دلم
به دست دلبری تاراج رفت
تا بیابمش
چند نفسی
خموش خواهم بود
سهیل
بیاد می آورم روزهای کودکیم را
خانه در باغ
برکه ای آب
مهتاب همواره، ماه تاب
و رویای کودکانه من
پرواز تا آفتاب
.......کاش کودک می ماندم
اما.........
دیگر کافیست که
بیش از این حتی کلمات هم
سکوت می شکنند و می رنجند
8/3/1387 سهیل
خورشید من
هر شبانگاه تا سپیده دم
درانتظار دیدنت بی صبرانه
چشمانم را به آسمان می دوزم
اما چه سود که...
که چون طلوع می کنی
آنچنان می درخشی
که چشمهای مست و منتظرم
آرزوی دیدار را به پگاه فردا می سپارند
سهیل
ماهی رودی پر هیاهویم
آب مرا می برد
دریا در انتظار است
شادابتر از همیشه
رهایی خواهم یافت
مهمان دریا می شوم
در خود نمی گنجم
روزم تمام می شود
و شب آغازی دگر دارد
و چه طولانی.......
چشم باز می کنم،اما .........دریا یک رویا بود
من اسیر
هوسهای کوسه گشته ام......
13/2/1387 سهیل